اللّهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها إلىٰ قَبْرِ مرتضی...
و من، امشب مدام فکر می کنم؛
به او، به جوانی اش...
به نامی که انتهای این سلام آمده...
به نمازی که باید خوانده شود...
به سی سالگی اش...
به نوروز نود و سه ای که بود، و نود و چهاری که نیست...
به مهری که نرفتم...
به چشم های مملوء از دردش...
به بسکوییت مادری که خورد...
به مااااااااادرش...
آخ! مــــــــــــادرش:((.
نوشته شده در یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۳ساعت 1:48 توسط مــــونا| |
برچسب:
نویسنده: ترانه کریمیپور